آبان

آبان ؛ اسم کوچکم بود        

و پاییز ؛ مادری که نافم را از چنارهای زرد برید


هر بار که

برگی از شاخه افتاد

گنجشکها دورتر شدند


و من باورم شد که اتفاق

از کوچ پرستویی تنها ، سیاه تر است


کمی بلند پروازی شاید
...

خش خش ؛ صدای من است


و تـــو ؛ عابری شاد 
...

که جانم را تا استخوان نوازش می دهی .


 

حمید جدیدی

تاریخ ارسال : دوشنبه 1 آبان 1396 09:09
لبخند اردیبهشت


سه فرزند داشت
...

 

ولی برای بهار ،

اردیبهشت

دختری بود که هربار

به لبخندش نگاه می کرد ؛


خاطرات سرد یک زمستان را

به شکوفه ای از یاد می برد ...

 


 
حمید جدیدی

تاریخ ارسال : شنبه 16 اردیبهشت 1396 20:20
مانده ام ...

گلم

که صدایت می کنم

شمعدانی چه اخمی می کند !

 

مانده ام جانم را

چقدر آهسته بگویمت که ...

 

هم تـــو بشنوی و هم

 آب از دل هیچ گنجشکی تکان نخورد

 

حمید جدیدی

تاریخ ارسال : شنبه 8 اسفند 1394 17:05