تبلیغات
شعری برای تـــو
بد عادتم کن به عشق !

باید یاد گرفت 

با تـــو گل گفت ، گل شنفت !

یا با تو زیر تگرگ حتی شکفت !

 

باید یاد گرفت

حرف‌ که میزنی از لبهایت

سبد سبد گل همیشه بهار ،

از چشم هایت دریا دریا مروارید

و از دست هایت آسمان آسمان پرواز برداشت

 

پا در میانی کن تا

امشب که خاطره‌ات داشت 

اتاقم را زیر و رو می‌کرد کمی بیشتر بماند !

به خوابم بیاید !

 رفتن را از یاد ببرد !

 

بشنو سخنم را

بد عادتم کن به آمدن

به نرفتن ، به ماندن ،

به دوست داشتن ....

 

بد عادتم کن به عشق !

 



حامد نیازی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 شهریور 1397 11:11
زندگی با طعم بوسه

داشت برایم شعر میخواند

که پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم  :

بوسه دارید ؟

 

ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد  !

 

تکرار کردم شما بوسه دارید !؟

از آن بوسه ها که انتها ندارند !

 

که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی  !

از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند

از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم ؛

گل کند ، شکوفه بزند ، بهار برسد !

 

از آن بوسه ها که

 تا ماه ها لبهایم را بچشم

 و با لبخند بگویم چقدر شیرینی  !

 

خندید ...

خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد !

خندید و با لب بسته دیوانه خطابم کرد !

 

بلند گفت : دوستت دارم مجنون جان !

 

و من از خوشی میان شعری که میخواند

قافیه در قافیه ، ردیف شدم  !

 

زندگی انگار این بود ؛

دو مصرع ، کنار هم ، یک شاه بیت !

با طعم بوسه !

 

 

 حامد نیازی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 اسفند 1396 08:00
عشق ..


عشق باید به من بیاموزد ،

چگونه بیش از این تو را دوست بدارم و‌ نمیرم !

 

چگونه تنها تو را ببینم !

تو را بخواهم

 

عشق باید به من بیاموزد ،

چگونه بیش از این تو را ببوسم و تمام‌ نشوی !

 

چگونه تنها از آن‌ِ من باشی و کم‌ نیایی !

تو را زندگی ‌کنم         

 

عشق باید به من بیاموزد ،

چگونه عاشق باشم ،

و‌گرنه از منِ دیوانه ی‌تو بیش از این بر‌نمی آید ،

که گوش دنیا را پُر کنم از تو و

حرفهایی که خودت به جانم انداخته ای !

 

عشق باید به من بیاموزد تـــو را ...



حامد نیازی

 

تاریخ ارسال : شنبه 30 دی 1396 13:08
زیبای دوست داشتنی


لعنتی را دوست دارم

مثل یک استکان چای کمر باریک است


نزدیکش که می شوم

عطرش مثل دارچین توی سرم می پیچد !


توی چشم هایش زل میزنم و دستش را می گیرم

عطر هل ، هولم می کند  !


و میبوسمش ، میبوسمش
 ...

شیرین مثل نبات  !


پس
 ...

الکی نیست ؛

خستگی هایم را دور میریزی  !

معجون زیبای دوست داشتنی ام

 


حا
مد نیازی

تاریخ ارسال : سه شنبه 19 دی 1396 13:13
خاطره ی اولین دیدار


هر جایِ دنیا که به من فکر‌ کنی

من به نزدیک ترین پنجره خیره می شوم


و در سکوتی چند دقیقه ای

یک عمر ، تـــو را می بینم

 

هر جایِ دنیا که به من فکر‌ کنی

من به نزدیک ترین خاطره ی مان می روم ...

 

خاطره ی اولین دیدار ، امانم را بریده !

کاش میشد فردا

دوباره ، برای اولین بار می دیدمت!

 


حامد نیازی

تاریخ ارسال : دوشنبه 20 آذر 1396 16:18
تو که نمی دانی ...

تو که نمی دانی ؛

از آن دهان ، با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت !


تو که نمی دانی ؛

از این دهان ، با این لب ها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه !


چشم هایت را ببند و

با لبخند به آغوشم بیا ...


تو که نمی دانی ؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد !



حامد نیازی

 

تاریخ ارسال : شنبه 20 آبان 1396 21:21
با من باش ...

بپوش مرا ، ولی برعکس !

که در آغوش بگیرمت طولانی ...

تا نفس هایمان گره ی کور بخورد !


که لب هایمان در راه برگشت

 از میهمانی پاییزی هم 

راه خانه را گم کنند !

 

تن کن مرا ، تنگ ...

که صدای ترک استخوانهایم

گم شود در خش خش عاشقانه ی پیاده رو !

 

با من باش

از این پاییز تا همیشه ....

 

 

حامد نیازی

تاریخ ارسال : دوشنبه 24 مهر 1396 08:08
کل صفحات :2
1
2