بانوی این شعر ...

آهای بانوی این شعر ...


خوب به کلماتم نگاه کن

تک تک این ها را از اعماق قلبم برایت آوردم !


خوب به چشمانم خیره شو

وقتی میگویم دوستت دارم 

و خوب لب هایم را تماشا کن 

وقتی اسمت را به زبان می آورم ...

همه شان میخواهند فقط یک چیز را به تو بگویند


که تـــو تنها موجودی هستی که

وقتی رو به روی من قرار میگیری

دیگر از خدا هیچ نمیخواهم !

آهای بانوی این لحظه ها ...

تو برای من از هر چیزی زیباتری !!


و من تو را با هیچ ؛

خوب دقت کن

با هیچ عوض نخواهم کرد !!

 

محسن دعاوی

 

تاریخ ارسال : شنبه 5 اسفند 1396 11:21
آخرین شب سال

آخرین شب "سال" است  !

 

و من به اندازه ی

 تمام دقیقه های این سال

 دلم برایت تنگ شده است !

 

و ای کاش فردا بیایی و

کمی مرا "تحویل" بگیری !

 

و اگر نیایی

باز هم سال دیگری شروع میشود

و من باز هم همان

            آدم تنهایی میشوم

 که سال پیش بودم !

 

محسن دعاوی

تاریخ ارسال : یکشنبه 29 اسفند 1395 23:40
بغض


مگر یک بغض چه میخواهد ؟!

 

یک دل گرفته ...

یک خاطره ی شعله ور

و یک خط شعر !

 

اگر همه ی این ها هم

در غروب جمعه اتفاق بیفتد ؛

                  دیگر من هیچ نمیگویم !

 


محسن دعاوی

تاریخ ارسال : جمعه 21 خرداد 1395 16:57