تبلیغات
شعری برای تـــو
سهم من از تو

تمام سهم من از تـــو

آتشی‌ست که از دور گرمم می‌کند

 

و هر بار نزدیک می‌شوم

            پایم پس می‌کشد !

 

حالا تو هی بگو

           از سوختن می‌ترسی ؛

 

من می‌گویم

 از خاکستر شدن می‌ترسم  ...

 

 

علیرضا باقی

 

تاریخ ارسال : شنبه 4 مهر 1394 20:28
ﺟﺪﺍﯾﯽ

ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ

            بکش ﺩﺭ ﺁﻏﻮش ات  ...

 

ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...

 

 

ﻋﻠﯽ ﺷﮑﺮﯼ

تاریخ ارسال : شنبه 28 شهریور 1394 22:18
اسب ها

 

نگو دوستت دارم


انسان این واژه را می شنود

واژه از پوستش رد می شود

با نگاهی پایین می رود


اسب های قلبش شیهه می کشند

تندتر می دوند

بر سینه اش محکم تر سم می کوبند

 

نگو دوستت دارم

انسان باور می کند 

افسار اسب وحشی را به دستت می دهد


به تـــو تکیه می کند

در آغوشت اشک می ریزد

یال هایش را می دهد تو شانه کنی


انسان باور می کند 

و عشق ، دردناک ترین اعتقاد است 


اعتقادی که با سیلی پاک نمی شود 

با خیانت قوت می گیرد 

با اهانت راسخ تر می کند

 

به انسان نگو دوستت ندارم 

ضربانش کند می شود 


پای اسب هایش می شکند 

اسب ها بر زمین می افتند

درد می کشند


انسان می باید حیوان را راحت کند

انسان عرق می ریزد 


اشکهایش 

در بالشت جمع می شود

عطر موهایت را حبس می کند 


نفس نمی کشد 

بالشت را روی سینه اش می گذارد

به قلبش گلوله می زند


بخار گرم 

از گلوی اسب ها بالا می رود 

از دهانشان بیرون می جوشد 


سینه ی انسان سبک می شود

اسب ها به سمت کوهستان دور می دوند 

سم هایشان صدا ندارد 

یال هایشان یخ بسته 


عشق از دست می رود

 

انسان گناه دارد 

نگو دوستت دارم 

انسان باور می کند 

            نگو دوستت ندارم

 

 

رضا ثروتی

 

­

تاریخ ارسال : سه شنبه 10 شهریور 1394 20:15
وقتی تصمیم گرفتی بروی ...

وقتی تصمیم گرفتی بروی ...

 
باید جایی باشد

که دل ات نیاید برگردی !


باید جایی باشد

که راه برگشت را بلد نباشی !

 

بی برو برگرد

باید احساس خوشبختی کنی

            چون آدم ها خسته که می شوند می روند  ...

 

 

سیدحسین دریانی

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 23:05
فاصله

فاصله

میان من تا تـــو

 تنها به اندازه نگاهیست

                  تا سری بگردانم و ببینمت

 

نیستی ؟!

لطفا هشدار مرا جدی بگیر

 

چترت را ببند

و به قایقی بیاندیش

تا از سیلی که در راه است

                             ایمن شوی

 

بارانی که

در دل ام می بارد ؛

طوفانی ست ، بسیار طوفانی ست

 

 

 

محمد احمدی

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 22:32
الان که ...


الان که

این را می نویسم

ساعت دقیقا رأس نبودن توست ...

 

            تـــو هر موقع دل ات خواست ، بخوان !

 

 

مهران پیرستانی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 21:21
پشت این شعر مردی می گرید ...

مگر می شود

بوی "تو" را داشت و

             خاطراتت را بوئید و ...

 

تو نباشی و اشک نباشد ؟!!

 

وااای ...

باز آبی پوشیده ای ؟

            چقدر به تو می آید این لباس

 

می دانی ؟

آبی توئی وقتی عاشقی

            همین ؛ آبی از تو رنگ می گیرد

 

مهربان

من که پا به پای تو آمده ام

        فقط نمی دانم چرا این بار تنها رفتی ؟

 

چقدر گفتم که بیا و نرو ؟

چقدر گفتم حالا که می روی زود بیا !

 

وقت رفتن یک آن ایستادی

در ازدحام نگاه ها ، نگاهم کردی

                        دستی تکان دادی و آرام رفتی ...

 

پشت این شعر مردی می گرید ...

 

 

بهمن زارع


تاریخ ارسال : دوشنبه 22 دی 1393 14:00