یک شب ...

ماه

شبگردی آواره ا‌ست

            كه چادرت را کنار می‌زند

خورشید

دیوانه ای که خود را

             به جنون ظهرگاه بیابانت می‌زند ...


من اما نه ماهم ، نه خورشید

یک شب

تـــو را از قبیله ات می‌دزدم


و شمشیر می‌كشم

             به روی برادرانت

                        تا فراموشت كنند ...



 آرش شفاعی

تاریخ ارسال : یکشنبه 4 مرداد 1394 20:05
تو می توانی ...

از آتش نشانی زنگ زدند ؛

            شماره ات را می خواستند

 

تشخیص شان درست بود ...

 

تو می توانی

خورشید را خاموش کنی

 

 

آرش شفاعی


 

+ You can turn off the sun ...

                                     But I'm still gonna shine                     

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 10 دی 1393 18:00
تقصیر تو شد ...

تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ­ساز است

زیبایی  تو  بیش­تر از حدّ مجاز است

هرچند که پوشیده غزل گفته­ ام از تو

گفتند به اصلاحیه ی تازه نیاز است


گفتند و ندیدند که آتش نفسم من

حتّی هوس بوسه ی تو روح­ گداز است


تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد

آن دکمه ی لامذهب تو باز که باز است


مغرورتر از قویی در حوضچه ی پارک

که دور و برش همهمه ی یک گله غاز است


گیسوت بلند است و گره دارد بسیار

جذابیت قصه­ ات از چند لحاظ است


از زلف تو یک تار به رقص آمده در باد

چابک­تر از انگشت زنی چنگ نواز است


عشق تو تصاویر بهارانه ی چالوس

پردلهره مانند زمستان هراز است


چون سمفونی نابغه­
ای یک­سره در اوج

وقتی که نشیب است؛ زمانی که فراز است


ای کاش که هر روز بیایی و بگویم
:

می خواهم عاشق بشوم باز؛ اجازه است؟!

 

 

آرش شفاعی


برگرفته از | ارسالی توسط :
تاریخ ارسال : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 19:07