زندگی ام ...

همین که پنجره را

این همه می بندم و باز می کنم

                        تا اتاق پر بشود از پروانه ها

 

همین که می نشینم

تار بلند موهای خورشید را

                        به هم گره می زنم

 

همین هرروز

غرق شدنم در نبودنت

            شده است زندگی ام  ...

 

 

فرناز خان احمدی

 

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 20 مرداد 1394 12:17
من دوستت دارم اما ...

تـــو

تمام پرنده ها بودی

اگر صدایت می زدم ؛

آسمان از پرواز خالی می شد

شاخه ها از رفت و آمد

شهر از خال خالی های سیاه روی روسری اش


اگر صدایت می زدم

تنهایی می رفت

            در حنجره ی باغچه بپیچد  ...


من دوستت دارم

            اما رهایت می کنم ...

 

 

فرناز خان احمدی

تاریخ ارسال : شنبه 12 اردیبهشت 1394 00:00
بیا ...

نزدیک تر به تـــو ،

خودم را با

 دریاچه ی کوچکی

            اشتباه می گیرم !

 

بیا کنار من

و جای تمام آهوهایی باش

            که از لب هایم آب می نوشند ...

 

 

فرناز خان احمدی

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 16 فروردین 1394 22:22
دوستت دارم ...

دوستت دارم

با اینکه تو گاهی می روی

و می گذاری با دردهایم نفس بکشم

با دردهایم برقصم

 

و گنجشک ها

یکی یکی به حال و روزم گریه کنند

 

من در دست‌هایت

به دنبال ماهی های کوچک قرمزم می گردم

که برایم نگه داشته بودی

 

در چشمانت به دنبال آهوها

و روی لبانت هم می خواهم گل بکارم

تا بهار بشود   ...

 

 

فرناز خان احمدی 

تاریخ ارسال : جمعه 17 بهمن 1393 18:18
میان تو و تنهایی ...

میان تـــو و تنهایی

            تنهایی را انتخاب می کنم

و بدون آنکه

بفهمی ، تماشایت می کنم

 

گلدان می شوم روی طاقچه

              شب و روز در من نور بریزی

یا تنها پنجره ی اتاق می شوم

هر صبح موهایم را از صورتم کنار بزنی

شب می شوم در من فکر کنی

            به رویاهای دور ، به رویاهای نزدیک

یا تنگ پر از شراب

که لب هایت را روی لب هایم بگذاری

من را بنوشی

این روزها مدام

            تنهایی را انتخاب می کنم

و بدون آنکه بفهمی

            دست هایت را می گیرم . ..



فرناز خان احمدی

تاریخ ارسال : شنبه 11 بهمن 1393 16:16