تبلیغات
شعری برای تـــو
التماست میکنم ...


التماست میکنم ، با عشق درگیرم نکن

من حریفش نیستم در پنجه شیرم نکن

 

تازگیها از تب تند جنون برخاستم

باز با دیوانگهایت زمینگیرم نکن

 

قهرمان آرزوهایت نبودم ، نیستم

بی سبب  در ذهن خود اینطور تصویرم نکن

 

مرد رویایی تو من نیستم بانوی من

با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن

 

شاعرم با یک نگاه مست عاشق میشوم

التماست میکنم با عشق درگیرم نکن


 

 حسن رفعت پور

تاریخ ارسال : شنبه 29 تیر 1392 23:58
پیشم بمان ...

این صندلی که جای تو خالیست روی آن

یعنی که آمدی ، که نشستی ، که ناگهان

 

پروانه وار پیله دراندی و پر زدی

رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان

 

اعجاب رفتنت در و دیوار را گرفت

حتا دهان پنجره باز است همچنان

 

بعد از تو لفظ و لهجه ی ساعت عوض شده است

طوری که حس نمی شود از چرخشش زمان

 

دیدم که بعد رفتن تو جای تیک تاک

می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان ... بمان

 

 

 سورنا جوکار

 


تاریخ ارسال : یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 22:29
گناه با تو نبودن فقط به گردن من

صدای پای تو در گوش کوچه ها جاری ست

و گریه ، آخر این ماجرای تکراری ست


نه شب شده ست  که مهتاب بیش و کم بزند

نه قصّه است  که باران به صورتم بزند !


زمان به سر نرسیده ، زمین به هم نشده

و هیچ چیز از این روزگار کم نشده !


همان که بود : همان تکّه سنگ گرد مذّاب

همین که هست : همین آسمان و جنگل و آب !


ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز

ببین که رفتی و دنیا تکان نخورده عزیز  !


فقط دو سایه ی بی دست و پا ، دو عابر کور

دو تا غریبه ی تنها ، دو تا مسافر کور !


دو مرغ خیس ، دو تا کفتر پرانده شده

همین دو آدمک از بهشت رانده شده  !


گذشته جمع شده  ، چرک کرده در سر من

گذشته پُر شده در پاره های دفتر من


کسی نیامد از این درد کور کم بکند

و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند  !


کسی نیامد از آن اتّفاق دم بزند

برهنه روی غزلهای من قدم بزند


نشد ستاره ی شبهای آشیانه شوی

خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی


عقیم شد گل صد آرزوی کوچک من

برای عشق کمی دیر شد ، عروسک من  !


در این کویر امیدی  به قد کشیدن نیست

قفس شکست ، ولی فرصت پریدن نیست


برای بال و پرم ارتفاع روز کم است

برای رفتن من آسمان هنوز کم است !


تو لا اقل بزن و دور شو ، به خاطر من !

برو ! سفر به سلامت ، برو مسافر من


 نگو زمین به هم آمد ، زمانمان گم شد

هوا سیاه شد و آسمانمان گم شد


نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق

خدا بزرگ تر از دردهای ماست رفیق !


فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود

شب از سماجت این آفتاب خسته شود


به حرف دور و برت گوش می کنی گل یخ

مرا دوباره فراموش می کنی ، گل یخ !


دوباره سرخ ، دوباره سپید خواهی شد

و قهرمان رمانی جدید خواهی شد !


دو گونه سرخ تر از روز پیش خواهی کرد

به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد


دوباره بوی حضورت ، دوباره بوی تنت

تپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت  !


دوباره خنده ی معصوم سرسری گل من

و حرفهای قشنگی که از بری گل من  !


دوباره وسوسه ی داغ باده ای دیگر

برای آمدن شاهزاده ای دیگر 


به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ! خنده ات از دیگران قشنگ تر است !


ببین هنوز دهان هزار خنده تویی

بخند ! آخر این داستان ، برنده تویی


به خود نگیر  اگر شعر دلپسند نبود

مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود !


نگیر خرده بر این بیت های سر در گم

که بی تو شاعر خوبی نمی شوم خانم  !


دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو

من و خیال شما و جهنّمی که نگو


و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من

گناه با تو نبودن فقط به گردن من 

 


حامد ابراهیم پور


تاریخ ارسال : پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 09:47
مرا ببخش عزیزم ...


مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده ام

مخل ثانیه ها و دقایقت شده ام

گذشته های قشنگت دوباره زنده شده

و در خیال خودم عشق سابقت شده ام


لیاقتیست تو را داشتن ، فرشته من
؛

دلم خوش است که این بار لایقت شده ام

برای رد شدن از رود تلخ خاطره ها

سوار شو ؛ بگذر تا که قایقت شده ام


و باز قایق دل را به سوی عشق بران

کنون که همدم باد موافقت شده ام


تو یادگار بهاری ؛ درون بوم دلم

تو دشت عاطفه ای و شقایقت شده ام


آهای دختر رویا ، آهای زندگی ام

ببین که آینه ای از علایقت شده ام


برای اینکه مرا حس کنی بصورت اشک

میان چشم تو ؛ همراه هق هقت شده ام


به دل نگیر گناه مرا الهه مهر

مرا ببخش که بد موقع عاشقت شده ام

 


رضا کیانی


تاریخ ارسال : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 19:48
در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید

در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید
هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید

در گل و لای خیالم نفسم بند آمد

دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید

دلِ من عاشق نیلوفرِ مردابی بود

او مرا در دل این ورطه ی تاریک کشید

عاشقش بودم و او هم به نظر عاشق بود

ظاهرا عشق ! ... و شاید هوسی زشت و پلید

دلم از لطف نگاهش پُرِ زیبایی شد

گل نیلوفر من صورتی و زرد و سفید

گل نیلوفر من رقص کنان بر امواج

او فقط حالِ دلِ زار مرا می فهمید

بین ما فاصله ای بود به نام "مرداب
"
عقل میگفت : "از این فاصله باید ترسید"

عشق میگفت : "به دریا بزنم قلبم را "

عشق پیروز شد و عقلِ مرا ، دل دزدید

دل به دریا زدم و راهی مرداب شدم

آن قدمزار پر از وحشت و لرز و تردید

آن قدم زار پر از دلهره و دلتنگی

آن قدمزار پر از شهوت و شوق و امید

عازم عشق شدم ، فاصله را پیمودم

تا رسیدم ... دیگری ، آن گل زیبا را چید

در خودم غرق شدم ... دست به جائی نرسید

هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید ...

در گل و لای خیالم نفسم بند آمد

دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید ...

سالیانی ست که از مردن من میگذرد

من مدفون شده در قعر سکوتی جاوید



محسن مهرپرور


تاریخ ارسال : دوشنبه 30 بهمن 1391 17:52
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد


کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد

پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد

خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد

چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
سواره ، خط کشی قلب عابر را نمی فهمد

حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد

نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد


سید علیرضا جعفری

تاریخ ارسال : جمعه 20 بهمن 1391 21:12
نفس های بی تو


ابری شدم که آه دلم را دمیده ام

این روزها تمام خودم را چکیده ام

با چشم های مانده به راهم پر از نگاه
تا دورْ دستِ پنجره ام قد کشیده ام

مثل کبوتری نگرانم که هر غروب
از پشت بام خاطره هایم پریده ام

این کوچه نای خسته پاییز چشم هام
من ، درد شاخه های درختی تکیده ام

انگار بین خاطره هایم زیادی ام
دلخسته ام قسم به خدایم بریده ام

بغضی گرفته راه نفس های بی تو را
از قلب خود صدای شکستن شنیده ام

اینجا کنار قاب نگاه ، چقدر زود
خالی تر از همیشه به پایان رسیده ام

کم کم پریده حال و هوای تو از سرم
اما هنوز رنگ خوشی را ندیده ام


اسماعیل زارع

تاریخ ارسال : سه شنبه 10 بهمن 1391 14:19
کل صفحات :6
1
2
3
4
5
6