تبلیغات
شعری برای تـــو
تو ولی حیف ...


من
عاشق چشمان تو بودم تو ولی حیف

افتاده به دامان تو بودم تو ولی حیف


یک
عمر به من زخم زدی طعنه شنیدم

یک عمر پریشان تو بودم تو ولی حیف


هرچند
نبودی که بخوانی غزلت را

هرچند غزلخوان تو بودم تو ولی حیف


گفتم
که بیا عشق بیا تازه بمانیم

یک عمر هراسان تو بودم تو ولی حیف


تو
منجی دنیای منی عشق منی تو

من عاشق چشمان تو بودم تو ولی حیف


سید احمد حسینی

 


تاریخ ارسال : شنبه 3 اسفند 1392 22:00
در من هنوز جرات ابراز عشق نیست


از ارتباط قبلی امان بو نمی برد

من باختم به خاطر تو ! او نمی برد

در من هنوز جرات ابراز عشق نیست

در عشقبازی آدم ترسو نمی برد


از بس زیاد هست که زیبایی تو را

رفتارهای زشت تو از رو نمی برد


چیزی به غیر بوی تو در باد اینچنین

دست مرا گرفته به هرسو نمی برد


جوری دلم شکسته که این خرده شیشه را

از زیر دست و پای تو جارو نمی برد


آنقدر پیش همسر خود عطر می زنی

تا که از عشق قبلی تو بو نمی برد

 

 

علیرضا الیاسی

تاریخ ارسال : شنبه 19 بهمن 1392 13:50
این روزها ...

 

این روزها که می‌گذرد ، جور دیگرم

دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

 

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند

دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

 

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم

دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

 

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم

دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

 

اسمت چه بود ؟ آه از این پرتی حواس

این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

 

این روزها شبیه "رضا" های سابقم

هر چند بدترم ولی از قبل بهترم

 

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم

تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم

 


رضا کیاسالار

 


تاریخ ارسال : سه شنبه 1 بهمن 1392 13:46
دست خودم نیست

از دست رفتنهای من دست خودم نیست
مگذار آن را پای من ، دست خودم نیست

دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می کنم دنیای من دست خودم نیست

یک باره دیدم دست من لرزید و تب کرد
دیدم که دستم ، وای من ! دست خودم نیست

یک در میان می زد نمی دانم کجا رفت
دیگر دل شیدای من دست خودم نیست

از دست وقتی می رود گرمای دستت
سرمای جان فرسای من دست خودم نیست

پروا مکن از دستهای عاشق من
دستان بی پروای من دست خودم نیست

از دست تو من سر به صحرا می گذارم
باور کن ای لیلای من ! دست خودم نیست


محمد رضا ترکی

 


تاریخ ارسال : پنجشنبه 19 دی 1392 15:19
آرام باش ای دل

نمی‌رنجم اگر کاخ ِ مرا ویرانه می‌خواهد
که راه عشق ، آری ، طاقتی مردانه می‌خواهد

کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را
پرنده در قفس هم باشد ، آب و دانه می‌خواهد

چه حُسن اتفاقی ، اشتراک ما پریشانی ست
که هم موی تو هم بغض من ، آری ، شانه می‌خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلّی دادن این فاجعه ، میخانه می‌خواهد

اگر مقصود تو عشق است ، پس آرام باش ای دل
چه فرقی می‌کند می‌خواهدم او یا نمی‌خواهد؟

سجاد رشیدی پور

 


تاریخ ارسال : سه شنبه 10 دی 1392 11:41
نرو ...

نشِنیدی كه دلم گفت بمان ایست نرو

به خدا وقت خدا حافظی ات نیست نرو


نكند فكر كنی در دل من مهر تو نیست

گوش كن نبض دلم زمزمه اش چیست نرو


كاش این ساده دلی های مرا كرده قبول

به خدا در دل من مهر كسی نیست نرو 


حجم شب طی شد و من پشت سرت داد زدم

كه بمان زندگی ام ؛ عشق ، صباحیست نرو


گرچه دل دفتر عاشق شدگان سوخت ولی

باز از آن مانده هنوز اسم تو در لیست نرو


ترس من گم شدن عقربه ها نیست ولی

بی گمان راه تو آخر به دو راهیست نرو



اردشیر آقایی


تاریخ ارسال : جمعه 17 آبان 1392 02:15
آن مرد ، این مرد

بگذار تا یادی کنیم از " آب ، بابا "

سرمشق های " سیب ، سینی ، سوت ، سارا "


بنویس بابا ، آب و نان را آبرو داد

            بنویس بابا زندگی را سمت و سو داد


نقطه ، سر خط " باز باران ، با ترانه "

            بنویس بابا رفت میدان ، بی بهانه


بنویس شعر ِ " یاد یار مهربان " را

            درس " شب تاریک و ماه و آسمان " را


بنویس بابا روزگاری دیدبان بود

            روزی شعاع ِ دید ِ او تا بی کران بود


امروز اما دیدگانش " سو " ندارد

            امروز دیگر قدرت بازو ندارد


بابا خروشان بود روزی مثل کارون

            اما امانش را بریده ، سرفه اکنون

 
" آن مرد آمد " ، بود سر مشق دبستان

            امروز " بابا " گشته سر مشق دلیران


آن مرد آمد ، زیر باران ، ناز نازان

            این مرد هم آمد ، ولی بر دوش یاران


آن مرد آمد ، از افق های خیالی

            این مرد آمد ، واقعی ، اما هلالی


آن مرد ، می گفتند ، روزی " داس دارد "

            این مرد ، اما ، صولت عباس دارد


آن مرد با این مرد ، خیلی فرق دارد

            فرقی ، چو فرق بین غرب و شرق دارد

 


تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 آبان 1392 15:43
کل صفحات :6
1
2
3
4
5
6