جایی برای شعر ...
شعری برای تـــو ...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
چهل ساله

چهل ساله یه کابوس ، نمیزاره بخوابیم

نمیزاره سحر شیم ، نمیزاره بتابیم


چهل ساله که مردم یه مردمان دیگن

چهل ساله بریدن ولی هیچی نمیگن


یه جورای بدی سخته ، یه جورای بدی تنهان

آهای تشنه ترین دریا صداتو میشنویم ایران


آهای سالار افسانه تو میتونی و پا میشی

به بغضت اعتقاد دارم یه روز آخر رها میشی


یه جورای بدی درده ، شبی شرمنده برگرده

یه مادری که چند ساله دیگه نون آور مَرده


یه جورایی بدی درده ببینی حقتو خوردن

توی کوچه جلو چشمات ببینی بچتو بردن


یه جورای بدی سخته یه جورای بدی تنهان

آهای تشنه ترین دریا صداتو میشنویم ایران


آهای سالار افسانه تو میتونی و پا میشی

به بغضت اعتقاد دارم یه روز آخر رها میشی


چهل
ساله یه کابوس ، نمیزاره بخوابیم

نمیزاره سحر شیم ، نمیزاره بتابیم


چهل ساله که مردم یه مردمان دیگن

چهل ساله بریدن ولی هیچی نمیگن

 

  دانلود آهنگ چهل ساله با صدای گوگوش و سیاوش قمیشی




تـــو تمنای من و جان من و یار منی

در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی

قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی

 

آنچنان در همه جای دل من جا شده ای

که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی

 

پای تو هستم و پا پس نکشم از دل تو

نگذارم به دلت باز شود پای کسی

 

تـــو تمنای من و جان من و یار منی

پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی

 

من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست

تا تو باشی نشوم خیره به لب های کسی

 

من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام

عشق را جز تو ندیدم به سراپای کسی  !

 

 

مجید احمدی



عاشق بودن ، ذات من است

از میان تمام چیزهایی که دیده ام

تنها تویی که می خواهم به دیدن اش ادامه دهم 


از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام 

تنها تویی که می خواهم به لمس کردنش ادامه دهم


خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم



چه باید کنم ای عشق ؟

هیچ خبرم نیست 

که رسم عاشقی چگونه بوده است 

هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند ؟


من با نگاه کردن به تو

با عشق ورزیدن به تـــو زنده ام

عاشق بودن ، ذات من است  ...



پابلو نرودا  | ترجمۀ بابک زمانی

 



تولد تـــو

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم

به تصویر اکنون تو که می اندیشم شادمانم

برای تو می نویسم و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم

صفحات تقویم را که ورق می زنم

 روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته

 آرام مثل روز تولد تو ... مثل تولد تو ... آرام مثل تـــو  

 

از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم

ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور

تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم

و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم

 

 و این همه را او می‌دانست ، می‌چید و به تماشا نشسته بود ...

و من و تو ، ما ، نمی‌دانستیم  .

 

امروز من از این همه ... من از تولدت شادمانم

فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت

 تا امروزمان را بیافریند  ...

 نکند تمام این بازی ها ، این دنیا چیده شده بود

که روزی تو را پیدا کنم و مرا پیدا کنی

 

و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم

چقدر شادمانم ...





*تولدت ، زیباترین روز خدا ... 

 



زیر سقف دودی


تو نبودی وقتی رو سقف شبم دست هیچکسی چراغی نگرفت

وقتی هیچکسی به غیر از بی کسی بعد تو از من سراغی نگرفت

تو ندیدی وقتی چترت رو سر هرکی وا شد سیل بارون می شدم
تو قدم که می زدی هرجای شهر من زمین اون خیابون می شدم

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

تـــو نمیتونی بفهمی حالمو ، به جنون بد دارم عادت می کنم 
من به هر کسی که می بینه تو رو با همه جونم حسادت می کنم

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

 



ساعت 3 ظهر ؛ عشق ...

گاهی ، مثل ساعت 3 ظهر

که برای کارهای صبح دیر است

و برای کارهای عصر ، زود


به جایی میرسیم که ؛

نه آنقدر جوانیم

که به زندگی بیاندیشیم

نه آنقدر پیر ، که به مرگ


اینجاست که عشق

تکلیف را روشن می کند 

 

عشقِ خوب جوانت میکند و

عشقِ ویرانگر ، به مرگ می کشاندت !

 

 

 مهدی صادقی



شاعر : مهدی صادقی ,
دوست داشتن زیاد

نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم

من " دوست داشتن زیاد " می خواهم

دوست داشتن تمام و کمال

 

یک جور غرق شدن

یک جور دیوانگی محض


مثل تسلیم تنی تشنه
، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری


مثل یک موج سواری داغ
، در آشوب دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد ...

 

من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی ، با کمی لذت


من یک التهاب داغ نفس گیر می خواهم

یک آغوش گرم در سردترین فصل سال ...

 

چرا نمی فهمی

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند ، مرده اند

 

 

پریسا زابلی پور



تعداد کل صفحات: 335


 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو