تو که نمی دانی ...

تو که نمی دانی ؛

از آن دهان ، با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت !


تو که نمی دانی ؛

از این دهان ، با این لب ها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه !


چشم هایت را ببند و

با لبخند به آغوشم بیا ...


تو که نمی دانی ؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد !



حامد نیازی

 

تاریخ ارسال : شنبه 20 آبان 1396 21:21
دوستت دارم

بیدار شدم

صبح شده بود

و چاره‌اى جز دوست داشتنت نبود


هر کسی کاری دارد

حتی آدم‌هاى بیكار !


این شغل من است ؛

دوستت دارم ...



محمدعلى بهمنی

تاریخ ارسال : دوشنبه 15 آبان 1396 09:09
صبح و دوستت دارم های ناگهانی ...

صبح

حادثه ی چشمان تـــوست


و لبخندی که

با نور اتفاق می افتد


و در من شعری می شود

به وسعت دوستت دارم های ناگهانی  ...

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 7 آبان 1396 08:08
آبان

آبان ؛ اسم کوچکم بود        

و پاییز ؛ مادری که نافم را از چنارهای زرد برید


هر بار که

برگی از شاخه افتاد

گنجشکها دورتر شدند


و من باورم شد که اتفاق

از کوچ پرستویی تنها ، سیاه تر است


کمی بلند پروازی شاید
...

خش خش ؛ صدای من است


و تـــو ؛ عابری شاد 
...

که جانم را تا استخوان نوازش می دهی .


 

حمید جدیدی

تاریخ ارسال : دوشنبه 1 آبان 1396 09:09