جایی برای شعر ...
شعری برای تـــو ...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
سی سالگی

بی پرده بگویمت 

چیزی نمانده است من سی ساله خواهم شد 

فردا را به فال نیک خواهم گرفت




* حال همه ما خوب است


سی سالگی



یک قدم مانده ...

یک قدم مانده که پاییز به پایان برسد

دختر شرقی یلدا به زمستان برسد

 

باد در خرمن موهای سیاهش پیچید

که پریزاد غزل باف ، پریشان برسد

 

آمده دختر دی با سبدی برف به دست

تا به یمن قدمش زیره به کرمان برسد

 

دامنش باغ گل است و به نسیمی شاید

قمصر عطر تنش تا خود کاشان برسد

 

حافظ از او به صبا گفته و می خواسته است

نفس شاخ نباتش به خراسان برسد

 

کاش سهم همه از عشق مساوی باشد

پشت بن بستی هر کوچه ، خیابان برسد

 

کاش هر ساعت و هر ثانیه یلدا باشد

پشت هم از در و از پنجره مهمان برسد

 

دست هر دخترک فال فروش غمگین

لااقل چـند گرم ، پسته ی خندان برسد

 

نکند خنده به روی لبمان یخ بزند

قصه ی شادیمان زوود به پایان برسد

 

باید از عشق بسازیم دژ و نگذاریم

دست اندوه به ایرانی و ایران برسد

 

فریبا سیدموسوی (رها)

 



عشق میان من و تو

عاشقت نشده‌ام که نداشته باشمت ،

 که بگذارم بروم ، که رفیق نیمه راه باشم .


عاشقت نشده‌ام که

رویاهایت را با جان طلب نکنم

 و در غم و لبخندت شریک نباشم .


عاشقت نشده‌ام که ذوقت را موقع

 شعر خواندن و گل خریدن و شمع روشن کردن نفهمم

 و حال عاشقانه‌ات را با بوسه و آغوش نخرم .


عاشقت نشده‌ام که بنویسی و نخوانم ،

بزنی زیر آواز و مست نشوم ، از آینده بگویی و بگویم هیس!



 من عاشقت شده‌ام که عاشقت کنم ، که عاشقت بمانم
.


من تو را برای آنچه که هستی ،

برای گریه و لبخندت دوست می‌دارم


 و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می‌خوانی ،

 کلماتت وقتی که می‌نویسی ، نگاهت وقتی که به چشمان من است ،

دستانت وقتی که شمعی روشن می‌کند ، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می‌دهد نیست .

 

برایم سعدی بخوان

تا رفیق این همه سال عاشقی‌مان باز بگوید که

 من بی روی تو آرامم نیست . که من از عهد آدم تو را دوست دارم

و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت ، عاشقم شدی .


تـــو
عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت .

به آخرش فکر نکن ، چون این قصه پایان ندارد .

 چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی‌‌ است که بین و تو میافتد .

 

 

مانگ میرزایی




به بهانه اولین سالگرد عروسی
 



بانوی چشم قهوه ای من !

چشم های تـــو ...

آبی نیست

وگرنه حتما در آنها غرق می شدم

سیاه نیست

وگرنه حتما درآنها به خواب می رفتم

سبز نیست

وگرنه حتما در آنها گم می شدم

اما

نه دوست دارم غرق شوم

نه به خواب بروم

نه گم شوم ...

 

من دوست دارم هر صبح

قله ای تازه از چشم هایت را فتح کنم

و هر غروب جرعه ای از آنها بنوشم

بانوی چشم قهوه ای من !


 

محسن حسینخانی



یک عالمه از تـــو را میخواهم ...

من

تمام دنیا را کنار گذاشته ام

 
و از تمامش

یک جای بی سر و صدا

مقداری تنهایی ...

یک‌ فنجان قهوه ،

و یک عالمه از تـــو را میخواهم  ...

 

 

حسین زارع




اشتیاق دیدن چشمهای منتظر

تمام دنیا باید خلاصه شود

در یک چهاردیواری

پر از گلدان و عطر و عشق

تمام خوشی باید خلاصه شود

در صدای پایی که از راه پله ها

به سمت خانه می آید

 و دخترکی که پشت در

یک بار دیگر خودش را در آینه برانداز می کند

یک لبخند می زند

و بی آنکه منتظر زنگ در باشد

در را باز می کند

خوشبختی یعنی

اشتیاق دیدن چشمهای منتظر

و یک خسته نباشید

از زبان کسی که با فکرش

تمام مسیر را میان‌بر زده ای

 

زندگی یعنی

 اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد

تـــو بجای او بخندی

 تا خدا فردایتان را رنگین کمانی کند

 

 

عادل دانتیسم

 



عشق تو

بیشترین چیزی که

 در عشق تـــو آزارم می دهد 

این است که چرا نمی توانم

بیشتر دوستت بدارم

 

و بیشترین چیزی که

 درباره حواس پنجگانه عذابم می دهد

این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر!؟

 

زنی بی نظیر چون تو

به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد

به عشق های استثنایی

و اشک‌های استثنایی ...




نزار قبانی



شاعر : نزار قبانی ,

تعداد کل صفحات: 336


 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات