دلم برای راه رفتنت تنگ شده است

تـــو نیستی و

 پاییز از چشمهای

 مرد عاشق ی شروع شده است که

                  تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت  ...


برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

            نمی خواهمم داشته باشمت

 

نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

            کمی قدم بزن ، تا ببینمت

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است



کامران فریدی

تاریخ ارسال : دوشنبه 30 شهریور 1394 21:58
فقط برای تـــو !

خورشید را

می دزدم فقط برای تـــو !


میگذارم توی جیبم

                        تا فردا بزنم به موهایت


فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !


فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم !



آخ ... فردا !

راستی چرا فردا نمی شود ؟

            این شب چقدر طول کشیده ...

 

چرا آفتاب نمی شود ؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟




شل سیلور استاین

تاریخ ارسال : یکشنبه 29 شهریور 1394 19:26
ﺟﺪﺍﯾﯽ

ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ

            بکش ﺩﺭ ﺁﻏﻮش ات  ...

 

ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...

 

 

ﻋﻠﯽ ﺷﮑﺮﯼ

تاریخ ارسال : شنبه 28 شهریور 1394 22:18
می‌ترسم باز عاشق ات شوم

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم

 پست‌چی عاشقت شود

            کبوتر برگردد ، دق کند و دوری ات را بمیرد

 

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم

شهر رفتنت را بفهمد

رود نبودنت را مرداب شود

            و خواب ، شب را کابوس کند

 

می‌ترسم

در راه به‌ باد برود

بعد به‌ دست چوپانی برسد و

هوای گوسفندانش را رها کند و

            به هوای تو ، گوسفند شود ...

 

می‌ترسم

جاده راه نرود ، بن بست شود

خانه خر شود و در ،

 به لنگه بچرخد و لج کند و

             "تـــو نیستی را" زنگ بزند

 

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم ...

 می‌ترسم باز عاشق ات شوم  !

 

 

 

افشین صالحی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 شهریور 1394 20:50
صدای باران را می شنوی ؟


منتظر نباش که شبی بشنوی ،

از این دلبستگی های ساده دل بریده ام !

که روسری تو را ،

در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام !

یا در آسمان ،

به ستاره ی دیگری سلام کرده ام !

توقعی از تو ندارم !


اگر دوست نداری ،

در همان دامنه دور دریا بمان !

            هر جور تو راحتی ! بی بی باران !

همین سوسوی تو

از آنسوی پرده دوری ،

برای روشن کردن اتاق تنهائی ام کافی ست !

من که اینجا کاری نمی کنم !

فقط گهکاه

گمان آمدن تـــو را در دفترم ثبت می کنم !

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد !

 

می دانم که مثل همیشه،

به این حرفهای من می خندی !

                    با چالهای مهربان گونه ات  ...

 

حالا، هنوز هم وقتی به

 آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم ،باران می آید !

صدای باران را می شنوی ؟


یغماگلرویی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 شهریور 1394 21:36
صبح شهریور

بیدار می شوی

به خودت صبح بخیر می گویی

           

برای خودت چای می ریزی

            تکیه می دهی به خودت

 

و فکر می کنی

 دل ات برای چه کسی

            باید تنگ می شده است؟

 

و فکر می کنی ...

 

چرا هیچکس

آنقدرها که باید خوب نبود ؛


که بی او

این صبح شهریور

            از گلویت پایین نرود .

 

 

 

رویا شاه حسین زاده

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 شهریور 1394 06:24
صخره‌ها هم گریه می‌کنند

گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

 

ندیده‌ای تو ...

هرگز هم نخواهی دید

اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

 

نمی‌دانی چرا

هرگز هم به تـــو نخواهم گفت

                        اما گریه می‌کنند صخره‌ها

 

دریا‌ها با خود غمی را می‌آورند و می‌برند

 

اما صخره‌ها نمی‌دانی

            وقتی که گریه می‌کنند  ...

                        وقتی که گریه می‌کنند  ...

 

شهاب مقربین

تاریخ ارسال : دوشنبه 23 شهریور 1394 18:36
این عجیب است

آنگونه مست بودم

 که از تمام دنیا ، تنها

             دلم هوای تـــو را کرده بود .

 

می گفتم :

 این عجیب است

            اینقدر ناگهانی دل بستن !

 

از من که بی تعارف ،

 دیریست زین خیل ورشکسته

            کسی را در خور دل نهادن پیدا نکرده ام ...

 

 

 

حسین منزوی

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1394 20:14
وقتی تو نیستی‌

تهی می‌‌شوم در سینه ام

حسی

به شدت ناگهانی‌ترین اتفاق

            خودش را می‌‌کشاند به زیر صفر


یخ
میزند قلب ی که

            تپیدن را از تو می‌‌دانست

                           و ایستادن را برای تـــو


...


کجای زندگی‌ باشم وقتی تو نیستی‌ ؟



نیکی‌ فیروزکوهی

 

تاریخ ارسال : شنبه 21 شهریور 1394 19:58
دست پخت خدا


فقط یک بار

دست پخت خدا را چشیدم

 

آن هم وقتی بود که ...

 

برای اولین بار

لب های تـــو را بوسیدم

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : جمعه 20 شهریور 1394 15:25
گیسو کمند

خودت هم نمیدانی


چند بار گیسوان بلندت

                  مرا نجات داده اند !

هر بار که دستم

            از دنیا کوتاه میشد ...

 

 

میلاد تهرانی



تاریخ ارسال : سه شنبه 17 شهریور 1394 20:49
جاذبه ، اشک ، سیب

نیوتن اگر

 جاذبه را درست می فهمید

            معشوقه اش از درخت متنفر نبود

 

و در دفتر خاطراتش نمی نوشت :

 

" اشک های من هم ،

             به زمین می افتاد ...

 

اما تـــو

 سیب را ترجیح دادی ."

 

 

هومن شریفی

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 16 شهریور 1394 21:07
رنگ عشق ...

در و دیوار دنیا رنگی است

رنگ عشق  ...

 

خدا جهان را رنگ کرده است

رنگ عشق  ...

 

و این رنگ ،

 همیشه تازه است و

            هرگز خشک نخواهد شد

 

از هر طرف که بگذری

 لباست به گوشه ای خواهد گرفت

                                     و رنگی خواهی شد

 

اما کاش ...

 چندان هم محتاط نباشی  !

                   شاد باش و بی پروا بگذر  ...

 

که خدا 

کسی را دوست تر دارد

            که لباسش رنگی تر است  !

 

 

عرفان نظرآهاری


 

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 15 شهریور 1394 21:45