مسیر

الهی خم نشی وقتی که دردات

روی شونت مثل یه کوله باره

 

تو میتونی بری از پا نیافتی

دیگه این راه برگشتن نداره

 

مسیر زندگی مثل یه روده

که آخر ، دل به دریا میسپاره

 

اگه بالا و پایین داره اما

تهش حس رسیدن موندگاره

 

قبولش کن اگه حتی شکستی

نگو هرگز امیدت میره از دست

 

تو میتونی بری و پر بگیری

اگه شوق رهایی تو دلت هست

 

نگو هرگز امیدت میره از دست

مبادا وقت رفتن کم بیاری

 

مسیر زندگی مثل یه روده

که یعنی راهی جز رفتن نداری

 

برو تا آخر دنیا سفر کن

سفر کن تا دلت آروم بگیره

 

سفر مثل یه مرحم دلنشینه

نزار حسش توی قلبت بمیره

 

مسیر زندگی مثل یه روده

که آخر دل به دریا میسپاره


اگه بالا و پایین داره اما

تهش حس رسیدن موندگاره

 

تاریخ ارسال : جمعه 27 آذر 1394 00:26
مثل قاصدک

دوست نداشتم

       خبر رفتنت را کسی بفهمد

 

بغضم را در تنهایی شکستم

 

مثل قاصدکی که

جای باد به باران فکر می کرد .

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 آذر 1394 23:53
رنجیده‌ام ...


رنجیده‌ام ...


دستم را

در دست لحظه ات بگذار

            که آغوش این شهر افق ندارد

که خواهش بزرگیست

              دلتنگ نبودن در کوچ

  

و آرزوی زیبائیست ، بازگشت ...


 

نیکی‌ فیروزکوهی

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 آذر 1394 19:49
سیب تعارفم نکن

حوّا هم که باشی

            من آدم نمی شوم

پس بی خودی

            جای بوسه

                        سیب تعارفم نکن !

 


رضا کاظمی


تاریخ ارسال : دوشنبه 23 آذر 1394 10:53
اوائل اینطور نبود که

 

اوائل اینطور نبود که  !


اوائل عاشقانه هایم را برای
تــو می سرودم

بعد ها اما فقط عاشقانه سرودم  ...


اوائل نت های موسیقی که اوج می گرفتند ، خیال تو هم اوج می گرفت

بعد ها نت های موسیقی همیشه در اوج ماندند  ...


اوائل وقتی چیزهایی را می دیدم

که تـو دوست شان داشتی ، یادت می کردم ، مثلباران

بعد ها فقط چیز هایی را می دیدم که تـو دوست شان داشتی ، مثلباران

آسمان اما لجوج بود ، خودم می باریدم  ...


اوائل اینطور نبود که
 !

اوائل اسمت را که می شنیدم ، جانم به لبم می رسید

            بعد ها اصلا جانی نداشتم که بخواهد به لبم برسد  ...


اوائل فرق داشت
 ...

اوائل دلم که می گرفت ، صدایم هم می گرفت از گریه  ...

بعد ها دوستانم مرا با صدای گرفته ام می شناختند ...


اوائل قرار گذاشته بودیم

 فقط روز های تعطیل سیگار بکشم

                        بعد ها خوردیم به تابستان 

 

شرایط عوض شد وگرنه اوائل اینطور نبود که  ...


اوائل روی تخت خوابم که می افتادم ، فکرت رهایم نمیکرد

بعد ها از تخت خوابم بلند نشدم  !


اوائل
آرام جانم بودی

           بعد ها دردت به جانم بود


اوائل
دوستت داشتم

بعد ها چیزی جز دوست داشتن ات نداشتم


اوائل من بودم

       بعد ها تـــو شدم


حالا را نبین

اوائل اینطور نبود که  ...

            این اواخر اینطور شد  ...



 

سجاد شهیدی

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 آذر 1394 15:15
لب بر لب

لب بر لب ات

چنانت

 به درخت بچسبانم

 به دلتنگى

 

كه درخت شوى ...

كه رفتن اگر بخواهى ، نتوانى !

 

كه بمانى ...

 

 

 علیرضا روشن

تاریخ ارسال : چهارشنبه 18 آذر 1394 20:25
غربت

هیچ تنها و غریبی

     طاقت غربت چشماتو نداره

 

هر چی دریا رو زمینه ،

 قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

 

وقتی دلگیری و تنها ، غربت تمام دنیا

            از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

                  تـــو بزار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غروب دلگیر جدایی

          توی غربتی که همرنگ چشاته

                        همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

 

حرفی داری روی لبهات ، اگه آه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

 

تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسیتو

اضطراب و نگرانیت ، حرفای دلواپسیتو ، حرفای دلواپسیتو

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات


 

 

 

فرهنگ قاسمی

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 17 آذر 1394 23:02
میلاد تـــو

جهان برای من

             با میلاد تـــو آغاز شده

 

و برگهای تقویم

تنها دیوارهایی فرضی است

            که فاصله را یادآوری می کنند


تا باور کنیم بی آغوش
،

            عشق افسانه ای بیش نیست

 

اما حالا که 

دوباره میلاد توست ،

          بیا با هم دیوانگی کنیم

 

مثلاً من ماه را جای تو می بوسم

و تو با قاصدکی برای چشمانم لبخند بفرست

            بعد با هم به ریش تقویم و دیوارهایش می خندیم

 

تنها خدا می داند

هر بار که می خندی

            دیوارها ، کابوس آوار می بینند ...

 

 

گیلدا ایازی

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 15 آذر 1394 20:13
من سالهاست به دوست داشتن تو آرامم


آرامم ؛

دارم به خیال تو راه می روم ،

            به حال تو قدم می زنم

 

آرامم ؛

دارم برای تو چای می ریزم ،

کمرنگ و استکان باریک ، پررنگ و شکسته قلم

 

آرامم ؛

دارم برای تو خواب می بینم ؛

            خوابی خوب ، خوابی خوش ،

 خوابی پر از چشمهای قشنگ تو

            صدای جانم گفتن تو و برای تو مردن من

 

آرامم ؛

به خوابی پر از خیلی دوستت دارم ،

پر از کجا بودی ،

پر از سلام ، دلم برای تـــو تنگ شده است

دارم برای تو خواب می بینم

 

آرامم ؛

کنار تو حرف می زنم ،

چای می ریزم ،

تنت را بو می کنم

            و لب ات را می بوسم ،

 

دستت را می گیرم

و به سمت پاییز قدم می زنم

و دل به دریا می زنم

            و به تو سلام می کنم :

 

سلام علاقه خوبم !

علاقه جان من !

            من به خیال تو آرامم

 

می دانی ؟

من سالهاست به دوست داشتن تو آرامم

 


افشین صالحی

تاریخ ارسال : شنبه 14 آذر 1394 22:21
دوستت دارم

جیرجیرک ها

   یک کلمه بیشتر ندارند


با همان یک کلمه هم ،
 

بی شک ، چیزی به جز

            "دوستت دارم" نمی گویند


دیوانه که نیستند ...


کدام حرف را جز این

   می توان تا صبح بیدار ماند

                        و این همه تکرار کرد

 

 

رویا شاه حسین زاده

 

تاریخ ارسال : جمعه 13 آذر 1394 23:16
ماه بانو

ماه بانوی جزیره ! دلبری را بیخیال

 دامن گلدار رقص بندری را بیخیال

 

 من حواسم هست که دیوانه ات باشم مدام

 مو پریشان تر نکن ، یادآوری را بیخیال

 

می زنم پارو میان موج های نیلی ات

 ناخدا ! آن بادبان روسری را بیخیال

 

 چشم الماس زمرد پیکر یاقوت لب!

نقشه ی گنجی خودت ، نقش پری را بیخیال

 

 پیش باید رفت در دریای مواج تنت

 نه ! نینداز آن پلاک لنگری را بیخیال

 

 تفرقه ایجاد خواهد کرد آخر این شکاف

 خط بین سینه های مرمری را بیخیال

 

 دور انگشت تو می چرخم به هر سو خواستی

 آن سکان حلقه ی انگشتری را بیخیال

 

 دل ببر از من به هر اندازه میخواهی ولی

 دزد دریایی من ! غارتگری را بیخیال

 

 با نگاهت تا ابد تنها مرا آتش بزن

 آسمان خسته ی خاکستری را بیخیال

 

 چون صدف ، وا مانده آغوشم به مروارید تو

 مال من شو بعد از این و دیگری را بیخیال

 

 

شهراد میدری

 

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 12 آذر 1394 16:15
زن که باشی ...

زن که باشی

نمی توانی انکار کنی

             تشنه ی بوی تن مردت هستی

همیشه و هر لحظه دست خودت نیست

زن که باشی

آفریده می شوی برای عشق ورزیدن 

برای نگاههای مهربانانه 

            برای بوسه های آتشین

زن که باشی تمام تنت

طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد

زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام

            پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی

زن که باشی

 اما دست خودت نیست

اگر مردت طعم لب هایش طعم تو را بدهد

تمام هستی مردانه اش را

 با تمام وجودت دوست خواهی داشت

                             بی آنکه ذره ای کم بگذاری



 فروغ فرخزاد

تاریخ ارسال : چهارشنبه 11 آذر 1394 14:42
دلم دست هات را می خواهد

دلم صدات را می خواهد

            بوی موهات را می خواهد

 

وقتی خوابی

پشت آن پلک های معصوم

            آرامش نفس هات را می خواهد

 

اینجا در غیبت تـــو

سرم را در لباست فرو می برم

و آرام نمی گیرم

 

دست هات کجاست گل من؟

            دلم دست هات را می خواهد.

 

عباس معروفی 

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 8 آذر 1394 20:40