تبلیغات
شعری برای تـــو
در خواب تـــو ...

در خواب تـــو

بیدار بودم 

سرگردان و بیدار 

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود 

موهات دور صورتت... 

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند ؟ 

آسمان مثل پرده‌های سیاه 

از دور صورتش فرومی‌ریزد 


دیده‌ای ؟
... 

نفس می‌زدی و من

 بین لب‌ها و سینه‌هات 

سرگردان بودم

 

گفتی کجایی ؟ 

گفتم سرگردانی

 قید زمان است ، نه مکان ...

 

 

عباس معروفی

تاریخ ارسال : یکشنبه 16 خرداد 1395 18:29
کلمه‌ی شیرین

از میان جمله‌ی آدم‌ها بیرونت کشیدم

 

تـــو

 یک کلمه‌ی شیرین بودی

 

کلمه‌ی عشق نه

عشق تلخ است

 

کلمه‌ی دوستی نه ، شوق نه

دوستی گس است و شوق شور

 

تـــو

مثل کلمه‌ی خیال

  مثل کلمه‌ی خواب شیرین بودی

 

از میان جمله‌ی آدم‌ها بیرونت آوردم

      آوردم چون کلمه‌ای عزیز در پرانتز آغوش ام


مثل کلمه‌ی خواب

    پریدی و رفتی میان جمله‌ی آدم‌ها



شهاب مقربین 

تاریخ ارسال : جمعه 14 خرداد 1395 23:21
بوی تـــو ...

بوی تو از خاک برمی‌خیزد

و با یاکریم‌ها به پرواز درمی‌آید .

 

پنجشنبه است ، دلبرکم !

تکان‌های دستم را ببین ؛

بوی تو پر می­کشد تا من

 

بوی تو دست می‌شود ، حلقه بر گردنم

بوی تو لب می‌شود ، می‌خندد ،

بوسه می‌شود بر پیشانی‌ام

 

چشم می‌شود ،

     اخم می‌کند به بی‌قراری‌ام

 

بوی تو ، بوی تو ...

 بوی تـــو دلتنگم می‌کند

 

بغض که می‌شوم

پر می­کشی و تنهاییآغاز می­شود.

 

هر روز من بی‌تو

 پنجشنبه است ، دلبرکم !

تکان‌های شانه‌ام را ببین ...

 

 

کامران فریدی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 13 خرداد 1395 22:38
دوست داشتن فصل دارد

آدمها فکر می کنند

بعد از رفتنشان باید مانند

صندوق پستی زنگ زده و باران خورده

 درست در نقطه ای که رهایت کرده اند

 تا ابد منتظر پیغامشان بمانی،

 

اما نه ،

همیشه اینطور نیست

آدمها دل دارند ، پا دارند

 

بند دلشان که پاره شود ،

بند کفشهایشان را

            محکم می کنند و می روند

 

دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

 

کدام باغی را دیده ای

زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد ؟

 

کدام مسافری را دیده ای

       که چمدان به دست سالها

 در ایستگاهی متروکه چشم به ریلها بدوزد ؟

 

تو دیر به سراغم آمدی

تو دیر برآورده شدی ،  آرزوی کوچک من !

          مثل برآورده شدن آرزوی کودکی ام در بزرگسالی

 

دوست داشتن ات

 دیگر به کارم نمی آید

              دیگر اندازه ام نمی شود.

 

گفته بودم ، نه ؟

دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

 

 

مهسا مجیدی پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 11 خرداد 1395 17:11
عشق


عشق نجات دادن غریقیست

که دیگر هیچکس به نجاتش امیدی ندارد .

 

عشق ،

 رجعت به آغاز ِ آغاز است ، به شروع ،

به همان لبخند ، همان نگاه ، همان طعم ،

     اما نه خاطره‌ی آنها ، خود ِ آنها.

...

مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه ، به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود !

 

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ،

 پیوسته نو کردنِ خواستنیست که خود ، پیوسته ، خواهان نو شدن است ، و دیگرگون شدن.

 

تازگی ، ذاتِ عشق است ، و طراوت ، بافت عشق .

 

چگونه می‌شود

تازگی و طراوت را از عشق گرفت ،

 و عشق ، همچنان ، عشق بماند؟

 

 

نادر ابرهیمی

 

تاریخ ارسال : شنبه 8 خرداد 1395 22:37
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟


ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ؛

 ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ ؛

 ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !


ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ :

ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟

            ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ ؟ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ؟

تک تک لحظه ها را زندگی کنیم ،

 آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشیم

 


محمود دولت آبادی

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : چهارشنبه 5 خرداد 1395 12:05
دو سال پیش

نمی توان

سینه ای را شکافت

 

 و دید

 تا چه اندازه درد

 در انسان ته نشین شده است

 

باید ضربه را خورد

باید دور شد و رفت
 

زخم های امسال

اصابت دردهایی ست 

که دو سال پیش خورده ایم
 

 

سید محمد مرکبیان

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 3 خرداد 1395 17:08