بوســه ی دیشب

پرسیـــد :

 "چرا پیرهـنت لک دارد ؟"

            با لحـــن مفتّشـــی که مدرکــ دارد 


کم حافظه ام شدهـ
 گل شکاکــم

                        بر بوســه ی دیشب خودش شک دارد  !

 

جواد نوروزی

 


تاریخ ارسال : جمعه 10 مهر 1394 12:55
با تو بهتر می‌شوم‌


حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌


با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌


در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم


آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تـــو

می‌توانم مایه‌ی گهگاه‌  دلگرمی شوم‌


میل‌، میل توست‌ ، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

 


مهدی فرجی


 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 9 مهر 1394 22:43
صندوق پست قرمز

آن سوی روزهای دوری و تنهایی

با بوسیدن لبان تـــو احساس می کنم ...

 

نامه ای عاشقانه را

            در صندوق پست قرمزی انداخته ام

 

 

نزار قبانی

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 مهر 1394 22:08
نفس مصنوعی !!!

میان این شلوغی ها ،

            دل ام یک بوسه می خواهد ...

تمارض کن به غش کردن ،

             نفس مصنوعی ات با من !

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 7 مهر 1394 22:46
ماهم شو ...


یک شب که

هزار شب نمی شود  ...

 

گره بزن

سیاهی موهایت را

            به سیاهی شب

 

ماهم شو  ...

 

 

رسول عظیمی


 

 

+ هنوز می پرستمت

                هنوز ماه من تـــویی

هنوز مومنم ببین

                تنها گناه من تویی 

   روزبه بمانی

تاریخ ارسال : دوشنبه 6 مهر 1394 21:20
مسئولی ...

روباه گفت :

انسان‌ها 

این حقیقت را فراموش کرده‌اند

اما تو نباید فراموشش کنی

 

تـــو تا زنده‌ای

نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی

 

 

 

آنتوان دوسنت اگزوپری

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 5 مهر 1394 21:27
سهم من از تو

تمام سهم من از تـــو

آتشی‌ست که از دور گرمم می‌کند

 

و هر بار نزدیک می‌شوم

            پایم پس می‌کشد !

 

حالا تو هی بگو

           از سوختن می‌ترسی ؛

 

من می‌گویم

 از خاکستر شدن می‌ترسم  ...

 

 

علیرضا باقی

 

تاریخ ارسال : شنبه 4 مهر 1394 21:28
گفت ... با من !


گفتم به دام اسیرم ، گفتا که دانه با من

گفتم که آشیان کو ، گفت آشیانه با من

گفتم بدون بهرام شوق ترانه ام نیست

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت

گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت

گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دورست

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من ...


مهدی سهیلی

تاریخ ارسال : جمعه 3 مهر 1394 12:19
و من کامل شدم ...

باران را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شاخه گلی برایم جا گذاشته بود

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شانه سبزی برایم جا گذاشته بود

تـــو را به خانه دعوت کردم

تو ، زیباترین دختر جهان

            آمدی و با من بودی

و وقت بازگشت

گل و آینه و شانه را با خود بردی

و برای من

شعری زیبا جا گذاشتی

                        و من کامل شدم


شیرکو بیکس

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 مهر 1394 20:49
خواب آخر

وقتی که خوابی نیمه شب تو را نگاه می کنم

زیبائی ات را با بهار ، گاه اشتباه می کنم

 

از شرم سر انگشت من ، پیشانی ات تر می شود

عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود

 

گیسوت تابی می خورد ، می لغزد از بازوی تو

از شانه جاری می شود چون آبشاری موی تو

 

چون برگ گل در بسترم می گسترانی بوی خود

من را نوازش می کنی بر مهربان زانوی خود

 

آسیمه می خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر

ای عشق من ، بی من کجا ؟ تنها نرو ، من را ببر

 

من بی تو می میرم ، نرو ! من بی تو می میرم ، بمان

با من بمان ، زین پس دگر هرچه تو می گویی، همان

 

در خواب آخر ، عشق من ! در برگ گل پیچیدمت

می خوابم ای زیباترین ، در خواب شاید دیدمت

 

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 1 مهر 1394 21:42
مهربانی تـــو

مهربانی تـــو 

سرپناهی است تا پرندگان ...


 پاییز را

از زمستان این كوچه بگذراند  ...

 


محمدرضا عبدالملکیان

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 31 شهریور 1394 22:13
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است

تـــو نیستی و

 پاییز از چشمهای

 مرد عاشق ی شروع شده است که

                  تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت  ...


برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

            نمی خواهمم داشته باشمت

 

نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

            کمی قدم بزن ، تا ببینمت

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است



کامران فریدی

تاریخ ارسال : دوشنبه 30 شهریور 1394 21:58
فقط برای تـــو !

خورشید را

می دزدم فقط برای تـــو !


میگذارم توی جیبم

                        تا فردا بزنم به موهایت


فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !


فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم !



آخ ... فردا !

راستی چرا فردا نمی شود ؟

            این شب چقدر طول کشیده ...

 

چرا آفتاب نمی شود ؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟




شل سیلور استاین

تاریخ ارسال : یکشنبه 29 شهریور 1394 19:26