تولد تـــو

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم

به تصویر اکنون تو که می اندیشم شادمانم

برای تو می نویسم و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم

صفحات تقویم را که ورق می زنم

 روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته

 آرام مثل روز تولد تو ... مثل تولد تو ... آرام مثل تـــو  

 

از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم

ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور

تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم

و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم

 

 و این همه را او می‌دانست ، می‌چید و به تماشا نشسته بود ...

و من و تو ، ما ، نمی‌دانستیم  .

 

امروز من از این همه ... من از تولدت شادمانم

فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت

 تا امروزمان را بیافریند  ...

 نکند تمام این بازی ها ، این دنیا چیده شده بود

که روزی تو را پیدا کنم و مرا پیدا کنی

 

و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم

چقدر شادمانم ...





*تولدت ، زیباترین روز خدا ... 

 

تاریخ ارسال : جمعه 22 تیر 1397 17:17
زیر سقف دودی


تو نبودی وقتی رو سقف شبم دست هیچکسی چراغی نگرفت

وقتی هیچکسی به غیر از بی کسی بعد تو از من سراغی نگرفت

تو ندیدی وقتی چترت رو سر هرکی وا شد سیل بارون می شدم
تو قدم که می زدی هرجای شهر من زمین اون خیابون می شدم

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

تـــو نمیتونی بفهمی حالمو ، به جنون بد دارم عادت می کنم 
من به هر کسی که می بینه تو رو با همه جونم حسادت می کنم

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 20 تیر 1397 16:02
ساعت 3 ظهر ؛ عشق ...

گاهی ، مثل ساعت 3 ظهر

که برای کارهای صبح دیر است

و برای کارهای عصر ، زود


به جایی میرسیم که ؛

نه آنقدر جوانیم

که به زندگی بیاندیشیم

نه آنقدر پیر ، که به مرگ


اینجاست که عشق

تکلیف را روشن می کند 

 

عشقِ خوب جوانت میکند و

عشقِ ویرانگر ، به مرگ می کشاندت !

 

 

 مهدی صادقی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 6 تیر 1397 15:00
دوست داشتن زیاد

نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم

من " دوست داشتن زیاد " می خواهم

دوست داشتن تمام و کمال

 

یک جور غرق شدن

یک جور دیوانگی محض


مثل تسلیم تنی تشنه
، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری


مثل یک موج سواری داغ
، در آشوب دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد ...

 

من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی ، با کمی لذت


من یک التهاب داغ نفس گیر می خواهم

یک آغوش گرم در سردترین فصل سال ...

 

چرا نمی فهمی

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند ، مرده اند

 

 

پریسا زابلی پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 خرداد 1397 09:00
دختری با موهای سیاه بلند

 

به پسرم سفارش کرده ام  ؛


اگر در روزگارشان
 

دختری با موهای سیاه بلند

و چشمانی ویران‌گر نبود

قید زندگی را بزند ...

 

یقیناً دنیا تمام شده است ! 

 

 

مهدی صادقی

تاریخ ارسال : یکشنبه 6 خرداد 1397 10:43
شبیه تک تک رویاهای منی

وقتایی که کمی "لوس" تر می شه و از آغوشت فرار میکنه

گاهی که مدام از خودش ایراد می گیره

جلوی آینه وایمیسه و هی خطاب به تو می گه

"وای خیلی زشت شدم... "

گاهی که خیلی خسته است از دنیا


دست هاتُ را دور کمرش حلقه کن

شونه اشُ ببوس

و آروم در گوشش بگو :

 

"مهم نیست چه شکلی باشی

با چه هیکل و قیافه و رنگ مویی ،

 مهم اینه هنوز هم ، شبیه تک تک رویاهای منی..."

 

زن ها گاهی دلشون می خواد وقتی خودشونُ دوست ندارن

یکی باشه که به جای خودشون هم دوستشون داشته باشه... 

 

 


فاطمه صابری نیا

تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 خرداد 1397 11:20
من جز برای تو نمی خواهم خودم را

ای حُسن یوسف دكمه پیراهن تو

                        دل می شكوفد گل به گل از دامن تو

 

جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست

                         گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو

 

آغاز فروردین چشمت ، مشهد من

                        شیراز من اردیبهشت دامن تو

 

هر اصفهان ابرویت نصف جهانم

                         خرمای خوزستان من خندیدن تو

 

من جز برای تو نمی خواهم خودم را

                         ای از همه من های من بهتر ، منِ تـــو

 

هر چیز و هر كس رو به سویی در نمازند

                        ای چشم های من ، نماز دیدن تو !

 

حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد

                        منظومه دل بر مدار روشن تو

 

 

 

قیصر امین پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 13:00