تبلیغات
شعری برای تـــو
از من گفتن ...

بیچاره نیایی ضرر میکنی ها ...


صبح ها با نوازش بیدارت می کنم

صبحانه بوسه با طعم شعر !

 

تا ظهر دورت می گردم !

نهار بوسه با طعم عشق !

 

چرت عصر گاهی ات را

کنج دنج آغوشم میزنی و باز ...


تا شب دورت می گردم !

شام بوسه با طعم دوستت دارم !

 

تا صبح هم میتوانم

 با لب هایم روی تنت شعر بپاشم !


لگد به بخت خودت نزن ...

هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند !


بلند شو زودتر بیا !

از من گفتن ؛ دیگر خود دانی ...

 

 

حامد نیازی

تاریخ ارسال : یکشنبه 24 بهمن 1395 19:50
چشمان مست و خواب آلود

پدر بودن کیف می دهد ...


وقتی همزمان که نگاهت میکنم

به دخترمان بگویم :


این چشمان مست و خواب آلود را

از کجا آورده ای پدر سوخته ...؟!

 


علی سلطانی

تاریخ ارسال : شنبه 9 بهمن 1395 21:15
یکشنبه

خداوند

 وقتی یکشنبه را می آفرید ،

به پیراهن تـــو فکر می کرد ...

 

و اعتراف های من

به صد ها گناه نکرده

در کلیسای آغوش ات ...

 


مهدیس ذکایی

آغوش


تاریخ ارسال : یکشنبه 3 بهمن 1395 21:09
یاد تو ...


شنبه ها انگار

خستگی یک عمر جمعه با من است

انگار جمعه را صدسال زندگی کرده ام

 

اما دل خوشم

به هفته ای که قرار است

تمامش را با یاد تـــو زندگی کنم ...!

 


مریم موسوی

تاریخ ارسال : شنبه 25 دی 1395 18:59
ببخشید که من دوستت دارم ...

ببخشید که ناگهان پیدایم شد

ببخشید که حس خوبى به تـــو دارم ؛

 

ببخشید که بد بودم ، کم بودم ، یا دیر رسیدم ؛

که انتظار زیادى از تو دارم ؛

 

ببخشید که حتى

هر چند لحظه اى کوتاه

نتوانستم بگویم دوستت دارم ؛

 

ببخش و در یک قدمىِ دوست داشتن این پا و آن پا نکن ؛

 

دیگر نمى خواهم فعل هایم ماضى شوند ؛

نمى خواهم "دوستت دارم" ، "دوستت داشتم" شود ؛

 

در هر حال اما ،

ببخشید که من دوستت دارم ...

 

 

بهنود فرازمند

تاریخ ارسال : جمعه 17 دی 1395 12:06
زن ها ...

زن ها لای پیچِ موهایشان ، کمی دلشوره دارند

سوار بلندی پاشنه هایشان ، کمی خیال پردازی

 

روی تَرَکِ لب هایشان ، ترس و تردید

در جیرینگ جیرینگِ النگوهایشان ، شیطنت های زنانه

 

لا به لای چینِ پیراهنشان ، سبد سبد مهربانی

در اخمِ پیشانیشان ، وفاداری

و در دو دویِ مردمکِ چشم هایشان ، حرف دل ...

 

می دانی عشق کجای این داستان جا دارد ؟

در بوسه هایشان

 


پریسا زابلی پور



بوسه زن ها

تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 دی 1395 17:16
باور نداشتم ...

باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

 

دارم از یک شهر حرف میزنم !


تـــو
سرزمین منی !

صورت و دست های کوچکت ، صدایت ...


من آنجا متولد شده ام

و همان جا می میرم !

 

نزار قبانی


تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 دی 1395 12:49
زیبایی تـــو


زیبایی ات را

در لحظه ای حبس می کنم و

به دیوار می آویزم !


بافه ای از گیسوانت 

از قاب بیرون می ریزد !


دوباره می فهمم 

نه در عکس ، نه در نگاه ،

 نه در روسری و نه در واژه های این شعر


زیبایی تـــو

در هیچ قابی

محصور شدنی نیست !


مصطفی زاهدی

گیسو بافته

تاریخ ارسال : دوشنبه 6 دی 1395 11:08
آخرین دلبریِ پاییز ...


یلدا

آخرین دلبریِ پاییز است ...

 

مانند زنی که 

درست لحظهٔ رفتن

گیسوان مشکی بلندش را باز می کند ...



آرش شریعتی 


تاریخ ارسال : سه شنبه 30 آذر 1395 20:20
انتهای خیابان آذر


بوی یلدا را می شنوی ؟

انتهای خیابان آذر

 

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان

 قراری طولانی به بلندای یک شب

شب عشق بازی برگ و برف

 

پاییز 

چمدان به دست ایستاده

عزم رفتن دارد

آسمان بغض میکند ، می بارد

 

خدا هم می داند عروس فصل ها

 چقدر دوست داشتنی ست ،

دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد

 

آخرین نگاه بارانی اش را

 به درختان عریان می دوزد ، دستی تکان می دهد

 

قدمی برمی دارد سنگین و سرد

کاسه ای آب می ریزم پشت پای پاییز و تمام می شود

 

"پاییز"

 ای آبستن روزهای عاشقی

رفتنت به خیر ، سفرت بی خطر


تاریخ ارسال : یکشنبه 28 آذر 1395 22:22
مردی که پرواز کرد ...

خسته از کدبانو بودن

با دو استکان کمر باریک چای خوش عطر و رنگ

کنارم نشست و گفت ...


 
امروز خیلی خسته شدم

 هم کلی کار مانده !

توام که هیچ کمکی نمیکنی !

 

با لبخند شیطنت آمیز گفتم : چشم ؛

شما کمی چشمهایت را ببند

 و استراحت کن تا ...


بوسه های نیمه کاره را تمام کنم

آغوش های نگرفته را بگیرم

دوستت دارم های نگفته را بگویم

         و کمی دورت بگردم ...

 

چپ چپ نگاهم کرد و گفت ...

واقعا که ؛ دیوانه !

از خواب پریدم !

 

هنوز نمیداند ...

شنیدن دیوانه از لب هایش

 میتواند مرا به اولین مردی تبدیل کند 

که پرواز کرد ، حتی در خواب ...

 

حامد نیازی


دو فنجان چای

تاریخ ارسال : پنجشنبه 25 آذر 1395 20:10
ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد


چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟


به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد


ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد


دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد


به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد


چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد


ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد


ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

که به غیر با تـــو بودن ، دلم آرزو ندارد

 

 

حسین منزوی

تاریخ ارسال : سه شنبه 23 آذر 1395 22:38
چه قدر من دیدن تـــو را دوست دارم

چه قدر من

 دیدنت را دوست دارم ؛

در خواب ، در غروب

در همیشه‌ی هر جا 

 

هرجایی که بتوان تو را دید

صدا کرد و از انعکاس نامت کیف کرد !

چه قدر من دیدن تـــو را دوست دارم

 

افشین صالحی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 آذر 1395 00:00