آخرین شب سال

آخرین شب "سال" است  !

 

و من به اندازه ی

 تمام دقیقه های این سال

 دلم برایت تنگ شده است !

 

و ای کاش فردا بیایی و

کمی مرا "تحویل" بگیری !

 

و اگر نیایی

باز هم سال دیگری شروع میشود

و من باز هم همان

            آدم تنهایی میشوم

 که سال پیش بودم !

 

محسن دعاوی

تاریخ ارسال : یکشنبه 29 اسفند 1395 23:40
آدم ها ، برای چه دلتنگی را جشن می گیرند ؟

لب های هر دو مان

 شبیه به ماهی ست

 

بیا تُنگ صورتمان را یکی کنیم

با هم که باشند ، دور هم می گردند

سرشان به شیشه ی تنهایی نمی خورد


و نمی فهمند آدم ها ،

برای چه دلتنگی آن ها را جشن می گیرند


من آینه هم می آورم

این طوری می شوند چهار ماهی ، چهار عاشق

که بوسه هاشان را به هم نشان می دهند

تا حال تمام سفره عید باشد

 

 

 رسول ادهمی

تاریخ ارسال : دوشنبه 23 اسفند 1395 21:57
عشق ات به من روزگاری بخشیده است ...

عشقت یک ساعت 

به ساعات شبانه روز اضافه کرد ؛

ساعت بیست و پنج

 

عشقت یک روز

 به روزهای هفته افزود

                        هشت شنبه

 

عشقت یک ماه

 به ماه های سال اضافه کرد

ماه سیزدهم

 

عشقت یک فصل

 به فصول سال افزود

فصل پنجم  ...

 

بدین سان عشق ات

 به من روزگاری بخشیده است

که یک ساعت و یک روز و یک ماه و یک فصل 

از زندگی تمام عشاق جهان اضافه تر دارد  ...

 

 شیرکو بیکس | ترجمه بابک زمانی

تاریخ ارسال : سه شنبه 10 اسفند 1395 20:33
باور میکنی ...

اگر بگویم ؛

"دیشب بعد بوسیدنت ،

وقتی داشتی بِر و بِر نگاهم میکردی


همان لحظه که

دست من و موی تـــو

              عشق را به بازی گرفتند


درست قبل بیدار شدنم

بال درآوردم ...."

باور میکنی !؟؟؟

 

آریا نوری


تاریخ ارسال : شنبه 7 اسفند 1395 21:55
از من گفتن ...

بیچاره نیایی ضرر میکنی ها ...


صبح ها با نوازش بیدارت می کنم

صبحانه بوسه با طعم شعر !

 

تا ظهر دورت می گردم !

نهار بوسه با طعم عشق !

 

چرت عصر گاهی ات را

کنج دنج آغوشم میزنی و باز ...


تا شب دورت می گردم !

شام بوسه با طعم دوستت دارم !

 

تا صبح هم میتوانم

 با لب هایم روی تنت شعر بپاشم !


لگد به بخت خودت نزن ...

هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند !


بلند شو زودتر بیا !

از من گفتن ؛ دیگر خود دانی ...

 

 

حامد نیازی

تاریخ ارسال : یکشنبه 24 بهمن 1395 19:50
چشمان مست و خواب آلود

پدر بودن کیف می دهد ...


وقتی همزمان که نگاهت میکنم

به دخترمان بگویم :


این چشمان مست و خواب آلود را

از کجا آورده ای پدر سوخته ...؟!

 


علی سلطانی

تاریخ ارسال : شنبه 9 بهمن 1395 21:15
یکشنبه

خداوند

 وقتی یکشنبه را می آفرید ،

به پیراهن تـــو فکر می کرد ...

 

و اعتراف های من

به صد ها گناه نکرده

در کلیسای آغوش ات ...

 


مهدیس ذکایی

آغوش


تاریخ ارسال : یکشنبه 3 بهمن 1395 21:09
یاد تو ...


شنبه ها انگار

خستگی یک عمر جمعه با من است

انگار جمعه را صدسال زندگی کرده ام

 

اما دل خوشم

به هفته ای که قرار است

تمامش را با یاد تـــو زندگی کنم ...!

 


مریم موسوی

تاریخ ارسال : شنبه 25 دی 1395 18:59
ببخشید که من دوستت دارم ...

ببخشید که ناگهان پیدایم شد

ببخشید که حس خوبى به تـــو دارم ؛

 

ببخشید که بد بودم ، کم بودم ، یا دیر رسیدم ؛

که انتظار زیادى از تو دارم ؛

 

ببخشید که حتى

هر چند لحظه اى کوتاه

نتوانستم بگویم دوستت دارم ؛

 

ببخش و در یک قدمىِ دوست داشتن این پا و آن پا نکن ؛

 

دیگر نمى خواهم فعل هایم ماضى شوند ؛

نمى خواهم "دوستت دارم" ، "دوستت داشتم" شود ؛

 

در هر حال اما ،

ببخشید که من دوستت دارم ...

 

 

بهنود فرازمند

تاریخ ارسال : جمعه 17 دی 1395 12:06
زن ها ...

زن ها لای پیچِ موهایشان ، کمی دلشوره دارند

سوار بلندی پاشنه هایشان ، کمی خیال پردازی

 

روی تَرَکِ لب هایشان ، ترس و تردید

در جیرینگ جیرینگِ النگوهایشان ، شیطنت های زنانه

 

لا به لای چینِ پیراهنشان ، سبد سبد مهربانی

در اخمِ پیشانیشان ، وفاداری

و در دو دویِ مردمکِ چشم هایشان ، حرف دل ...

 

می دانی عشق کجای این داستان جا دارد ؟

در بوسه هایشان

 


پریسا زابلی پور



بوسه زن ها

تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 دی 1395 17:16
باور نداشتم ...

باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

 

دارم از یک شهر حرف میزنم !


تـــو
سرزمین منی !

صورت و دست های کوچکت ، صدایت ...


من آنجا متولد شده ام

و همان جا می میرم !

 

نزار قبانی


تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 دی 1395 12:49
زیبایی تـــو


زیبایی ات را

در لحظه ای حبس می کنم و

به دیوار می آویزم !


بافه ای از گیسوانت 

از قاب بیرون می ریزد !


دوباره می فهمم 

نه در عکس ، نه در نگاه ،

 نه در روسری و نه در واژه های این شعر


زیبایی تـــو

در هیچ قابی

محصور شدنی نیست !


مصطفی زاهدی

گیسو بافته

تاریخ ارسال : دوشنبه 6 دی 1395 11:08
آخرین دلبریِ پاییز ...


یلدا

آخرین دلبریِ پاییز است ...

 

مانند زنی که 

درست لحظهٔ رفتن

گیسوان مشکی بلندش را باز می کند ...



آرش شریعتی 


تاریخ ارسال : سه شنبه 30 آذر 1395 20:20