تبلیغات
شعری برای تـــو
قهرمان

سالها بعد

قهرمان فیلم کسی نیست

که شهر را از دست هیولای غول پیکر نجات دهد ...

 

به تنهایی

از عجیب ترین زندان ها فرار کند

و یا یک تنه ارتشی را حریف باشد ...

 

سال ها بعد

قهرمان قصه کسی است

که جرات می کند

و میان آدم ها

عاشق می شود

 

 

نادر ابراهیمی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:26
رسم ماندن

 

همه چیز از آنجایی خراب می شود

که به خیالت تمام جان و روحش را بدست آورده ای ،


که حالا دیگر او برای توست ،

 

که حالا اگر

یک روز نباشی یا باشی ،

 فرقی ندارد ، او هست ،

 

که اگر نگویی دوستت دارم ،

 او می فهمد که دوستش داری ،


که اگر با بوسه

در آغوش اش نگیری ، 

فرقی نمی کند .

 

اشتباه است ، اشتباه .

آمدن رسم خودش را دارد

 

دل می بری ،

دل می دهی ،

اما ماندن ...


امان از این ماندن

که به پای خیلی ها نماند ،

که به تن خیلی ها نرفت .

 

ماندن یعنی بوسه های هر روزه ،

یعنی تـــو نباشی ،

من دستم به زندگی نمی رود ،

یعنی دلتنگی های مدام .

 

ماندن شیرین و فرهاد و لیلی و که و که و که نمی خواهد

 

ماندن یک من و یک تو ی ساده می خواهد ،

یک غرور فراموش شده .

مانده یک دل ساده می خواهد .

 

 

عادل دانتیسم

تاریخ ارسال : دوشنبه 11 مرداد 1395 16:30
ملک عشق

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست


زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست


شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست


مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست


خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست


ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم

ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست


آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست


گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست


گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست


جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ

دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست


جای آسایش چه می جویی رهی در ملک
عشق

موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

 

 

رهی معیری

تاریخ ارسال : پنجشنبه 7 مرداد 1395 17:32
می دانم نمی دانی ...

 میدانم نمیدانی

 چقدر دوستت دارم

 

و چقدر این دوست داشتن

 همه چیزم را در دست گرفته است

 

 میدانم نمیدانی

 چقدر بی آنکه بدانی ،

 می توانم دوستت داشته باشم ،

 

بی آنکه نگاهت کنم ،

بی آنکه صدایت کنم ،

بی آنکه حتی زنده باشم

 

 میدانم نمیدانی

تابحال چقدر دوست داشتنت

 مرا به کشتن داده است

 

 

حافظ موسوی

تاریخ ارسال : یکشنبه 3 مرداد 1395 21:53
شعرهایی که هیچکس نمی خواند

وارد زندگیت می شوند


برای شب هات قصّه

برای قصه ها شهرزاد می شوند


جزئی از لحظه ها

دلیل خنده ها

شریک بغض های تو می شوند


بعد یک روز صبح

به طرز وحشتناکی کشف میکنی

که دیگر هیچ جا نیستند

جز در شعر های تـــو

 

شعرهایی که

 به طرز غمگینی

هیچکس نمی خواند ، جز خودت

 

{ بیهوده ترین انتظاری که

 از آشنایی های عقیم مانده ی امروزه

 می توان داشت ، به ثمر رسیدن یک رابطه است }

 

 

نیکی  فیروزکوهی

 

تاریخ ارسال : جمعه 1 مرداد 1395 12:51
آدم ها


آدم ها هیچ وقت برای مان تمام نمی شوند

 

آن هایی كه می روند

مانند آن هایی كه مانده اند

هر روز از روزنه ی ریز كوچكی درون مان را دید می زنند ...

 

درون ما پر از

 آدم های نصفه نیمه ی ناتمام است

كه خورده حساب های صاف نشده با ما دارند

 

آن هایی كه دل شان را شكسته ایم ،

 آن هایی كه دل مان را شكسته اند

...

 

همه ی آن ها همیشه

در سیر و آبادی و خرابی لحظه لحظه های زندگی مان دست دارند

 

به سان اشباحی كه

 گاهی بی هوا می آیند اما هرگز بی هوا نمی روند

همواره روبروی مان نشسته اند و سایه انداخته اند در آینه  ...

 

 

 مریم رحیمی

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 تیر 1395 20:30
اول آبی بود این دل

اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد


آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد


صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه

آه ، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟


هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد


هرچه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است ، عین درد شد


درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟


سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تـــو را دید و حواسش پرت شد


بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : "زوجی فرد شد"


بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد


کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

 

 

قیصر امین پور

 

تاریخ ارسال : شنبه 26 تیر 1395 21:34
جمعه

جمعه

مرد با احساسی ست

که دلش معشوقه ای زیبا می خواهد ،

که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد

 

جمعه

زن دل نازکی ست،

که دلش همزبانی می خواهد ،

با دست های قوی

و انگشت هایی آماده ی نوازش چند تار مو

 

جمعه

 وقتی این چیزها را ندارد

عجیب دلش می گیرد !

 

 

شیما سبحانی

تاریخ ارسال : جمعه 25 تیر 1395 16:16
صبح جمعه


صبح جمعه كه بیاید

از خواب بیدار شوم

تو نشسته باشی

 

تماشایم كنی و بگویی :

جانم

صبح جمعه ات بخیر ...

 

شاید این یک معجزه باشد


و تـــو

   پیامبر آرامش

          دل افروخته ی من ...

 

محمد سیمری

تاریخ ارسال : جمعه 25 تیر 1395 10:10
حالم بد است ...

حالم بد است مثل زمانی که نیستی

دردا که تو همیشه همانی که نیستی


وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی


عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی


با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری

در بند این خیال نمانی که نیستی


تا چند من غزل بنویسم که هستی و
 

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی


من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

 

 

غلامرضا طریقی

تاریخ ارسال : دوشنبه 21 تیر 1395 23:33
پنج شنبه ها

تو نیستی ولی فکر تو با منه ، یه چند سالی میشه که دور از منی

کنارت که نیستم پنجشنبه ها ، بگو با کی میری قدم میزنی

 

یه چند ساله که تلخیه جمعه رو دارم بی تو بدجوری حس میکنم

هنوزم بی اونکه خودم هم بخوام میبینم دوباره تو فکر توام

 

عذابم میده هرچی که این روزا منو میبره سمت چشمای تو

چرا باید هر روز به تو فک کنم ، من که جا ندارم تو دنیای تو

 

عذابم میده کافه ی تو مسیر همون جا که من با تو آشنا شدم

عذابم میده اون همه خاطره چقد ساده بعد از تو تنها شدم

 

چقد باید از این روزا بگذره که از عطر تو کم بشه تو هوام

مسیر کدوم جاده رو طی کنم که یک آن بشه از تو فکرت درام

 

مگه میشه اصلا به تو فک نکرد تو که روزی بودی برام تکیه گاه

حالا که من از زندگیت کم شدم قدم میزنی با کی پنجشنبه ها

 

عذابم میده هرچی که این روزا منو میبره سمت چشمای تو

چرا باید هر روز به تو فک کنم ، من که جا ندارم تو دنیای تو

 

عذابم میده کافه ی تو مسیر همون جا که من با تو آشنا شدم

عذابم میده اون همه خاطره چقد ساده بعد از تو تنها شدم

تاریخ ارسال : جمعه 18 تیر 1395 18:40
ماه من

یک لحظه تو رفتی به سر بام و بیایی

از دفتر رهبر خبر آمد ، رمضان شد

                                    لاادری


من روزه به عشقت همه امسال گرفتم

من روزه گرفتم که بگویی تو اذانی

سمیه قاسمی


ای ماه بگو شکوه به درگاه که آرم ؟

وقتی که مراجع همه دنبال تو هستند 

سیدتقی سیدی


یک دور بزن تا که تماشای تو امشب

آغاز کند ماه جدید قمری را ...

محمد شیخی


رمضان است نباید به سر بام روی

ماه من مجتهدان در پی دیدار تواند

بهنام فرشی


دیدار تو عید است ولی حال و هوایم

مانند شب آخر ماه رمضان است

محمد شیخی

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 15 تیر 1395 21:37
حسودی

تـــو

 لیوان آبت را

با خیال راحت می نوشی

 

من حسودی می کنم

به لبه ی لیوان ،

که لب های تو به آن می خورد

لیوان به چشم های من ، که به تو خیره شده

و گلدان روی میز ، به من و لیوان !

 

تـــو

لیوان آبت را

 با خیال راحت می خوری

و همه چیز از تو آب می خورد !

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : دوشنبه 14 تیر 1395 00:56